
همزیستی بینش وکنش در نزد میکل آنژ روزی میکل آنژ درحینی که داشت تخته سنگ مرمری عظیمی رادر جاده دهکده به طرف پائین می غلتاند،دوستش از او پرسید:«با این تخته سنگ به کجا می روی؟» می گویند که پیکرتراش جواب داد:«می خواهم فرشته ای را که در این سنگ زندانی است آزاد کنم!» او با آن سنگ به کارگاه اش رفت،آن را تراشید وآن قدر بینش خود را درباره شکل آن تغییر دادتا سنگ صورت فرشته ای را به خود گرفت.چندی بعد،آن دوست به کارگاه میکل آنژ رفت،در مقابلش فرشته زیبای مرمرینی ایستاده بود.او با شگفتی پرسید:«چگونه چنین شاه...
ادامه مطلب